۱۳۹۳ اسفند ۹, شنبه
۱۳۹۳ اسفند ۵, سهشنبه
بیداری
بعد از سالهای سال. یک شب کامل بیدار بودم. فردا رو خدا به خیر کنه. یک سر به fb زدم و حالم به هم خورد و بستمش.
دوهفته کار کردم و یک کمی پول خواهم داشت. قصد دارم برای خودم کاری بکنم.....
۱۳۹۳ بهمن ۱۳, دوشنبه
۱۳۹۳ بهمن ۱۱, شنبه
شنبه ۳۱ ژانویه
شنبه دیگه خواهرم با شوهرش میان. دیشب بعد از اینکه گفتم ذوق دارم یک دعوای مفصل کردیم که من که میدونستم خواهرهای اون دارن میان چرا نگفتم خواهرم نیاد.
جوری شده که کلا احساس میکنم حوصله من رو نداره. احساس میکنم روی مغزشم. هر از گاهی که رفتارش بهتر میشه فکر میکنم که با خودش کنار اومده که تحملم کنه. میدونم اگه اینو ببینه میگه شما زنها خلین. چند وقت پیش رفتم پیش مشاوره یک جلسه اما بعد از اون اوضاع بهتر بود و دیگه نرفتم.
۱۳۹۳ آبان ۲۶, دوشنبه
man gom shodeam... in jomleiie ke barha va barha ba khodam migam. donbale iek doost migardam, va shaiad donbale khodam. roozmaregie zendegi migzare. saatha poshte ham, roozha shab mishan, hafteha tamoom mishan, va mahha be sal gereh mikhoran, va man rah miram va khodamo mikeshonam bi hich angizeii. dishab toie rah baz bahs kardim. behem kheili rok goft ke mano ghabool nadare, be nazaresh man adame bi tadbiri hastam, va fekr mikone ke man va khanevadeie man vel kharj hastim. gahi divanevar asheghesham, gahi delam nemikhad bebinamesh. mitarsam ke nashokr basham va etefaghi baraie zendegim biofte. amma chizi ke mosalame, man bi hadaf doore khodam micharkham va roozhamo migzarononam
۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۶, جمعه
بیشتر از یک ساله که به اینجا سر نزدم. زندگی به شکل خیلی روزمره داره میگذره. هانا الان ۸ ماه و ۱۰ روز داره. ما خونه خریدیم. اقامت داریم و دیگه جا افتادیم. هنوز هم خیلی روزها توی ایینه از خودم میپرسم که ایا این منم که مادر شدم. هنوز هم باورم نمیشه. باید بگم که عوض شدم. همه چیز عوض شده. من| اون| رابطه. گاهی دلم برای قبل تنگ میشه. نه اینکه هانا رو دوست نداشته باشم نه. هیچ چیزی برام جای اونو نمیگیره. دلم فقط برای رهایی برای اینکه توانایی رها کردن داشته باشم تنگ شده. یک چند وقته که دوست دارم گم و گور شم ...
۱۳۹۱ اسفند ۳, پنجشنبه
سه ماهګی
دنبال یک تیکه کاغذ مخفی میګشتم که حال و روز این مدت رو شرح بدم که یاد اینجا افتادم. روی کامبیوتر سر کار زبان بشتو نسب کردم چون مانند همیشه فارسی نداره. روزها یا ګرسنمه یا بالا میارمږ راستشو بخوای ګاهی عین خر بشیمون میشم که این چه کاری بود که کردم. خسته و بیحالم و همش خوابم میادږ حوصله کار کردن ندارم. تشنه ام اما اب نمیتونم بخورم. دوشنبه میرم سونوګرافی و دوباره میبینمش. شاید اون موقع فکر کنم که ارزششو داره
۱۳۹۰ مهر ۱۹, سهشنبه
وحشت
پنج شنبه نوبت بیوپسی دارم تا معلوم بشه سرطان دارم یا نه. پریشب بهش گفتم. گریه کرد. انگار از اون موقع خودم هم موضوع رو جدی گرفتم......
۱۳۹۰ مهر ۵, سهشنبه
۱۳۹۰ شهریور ۲۵, جمعه
سبکی هستی
دیشب اومدم بریزبین. بهش حس غریبی عجیبی دارم که اذیتم می کنه. اما در کنار این حس, آرامش عجیبی هم حس می کنم. بعد از ظهر رفتیم پایین کنار استخر, اون رفت تو آب و من آفتاب گرفته بودم. زل زده بودم به آبی آب و حس خوشبختیمو مزه مزه می کردم
۱۳۹۰ شهریور ۲۳, چهارشنبه
هم خونه
بالاخره امشب اومد. احساس عجیبی دارم. نمیدونم بهش عادت می کنم یا نه. بزرگترین علت اینکه حاضر شدم بیاد رو به "ج" گفتم. شاید سرکشیم از تنهاییم بود. اینجوری شاید تونستم با زنجیر زدن به پام, خودمو مهار کنم. به نظر دختر خوبی میاد. شاید دوستهای خوبی بشیم. 7 ماهه که اومده استرالیا. تا حالا سیدنی بود. یک هفته پیش اومد ملبورن.
فردا شب میرم بریزبین
فردا شب میرم بریزبین
۱۳۹۰ شهریور ۱۹, شنبه
شنبه
تا ساعت 2 بعد از ظهر خوابیدم. شب خونه کرستن دعوت بودم. قرار بود هم خونش غذای اسپانیایی درست کنه و شراب بخوریم. اخر شب خیلی باحال بود. دوستم مست بود و با پسرها با لب شکلات نصف می کردن. یک پسره اهل شیلی بود که قشنگ دلش می خواست. هی بغلش می کرد. منم دیگه اومدم خونه, اما ما زنهای 30 و اندی ساله واقعا ص. ک. ص. دوست داریم و خیلی هم گناه داریم....
۱۳۹۰ شهریور ۱۸, جمعه
برگشتم
چهارشنبه ساعت 6 عصر رسیدم. "ف" اومد فرودگاه دنبالم. حسابی "جت لگ" هستم. امروز صبح ساعت 2 بیدار شدم. بعد از ظهر 10 دقیقه روی مبل توی "تی روم" خوابیدم و الان سرحالم.
امروز موشهامو کشتیم. اول بیهوششون کردیم و بعد خون قلبشونو کشیدیم. من هی نگران بودم به اندازه کافی خون نتونیم بگیریم. فکر می کردم گریه کنم. اما اصلا عین خیالم نبود. فکر می کنم احساسم به آدمها هم مثل حسم به این موشها باشه. یعنی وقتی هستند, خوب باهاشون بازی می کنم جوری که خودم هم باورم می شه خیلی دوستشون دارم. اما وقتی لازم باشه, می تونم قربونیشون کنم. ازشون می گذرم. منافع خودم مهمترن. این شاید همون چیزی باشه که اولین دوست پسرم توی 19 سالگی توی من دید و منو بوسید گذاشت کنار. حالا خودم توی 34 سالگی به همون نتیجه درباره خودم رسیدم
امروز موشهامو کشتیم. اول بیهوششون کردیم و بعد خون قلبشونو کشیدیم. من هی نگران بودم به اندازه کافی خون نتونیم بگیریم. فکر می کردم گریه کنم. اما اصلا عین خیالم نبود. فکر می کنم احساسم به آدمها هم مثل حسم به این موشها باشه. یعنی وقتی هستند, خوب باهاشون بازی می کنم جوری که خودم هم باورم می شه خیلی دوستشون دارم. اما وقتی لازم باشه, می تونم قربونیشون کنم. ازشون می گذرم. منافع خودم مهمترن. این شاید همون چیزی باشه که اولین دوست پسرم توی 19 سالگی توی من دید و منو بوسید گذاشت کنار. حالا خودم توی 34 سالگی به همون نتیجه درباره خودم رسیدم
۱۳۹۰ مرداد ۲۴, دوشنبه
7 روز دیگه
می رم و امروز کلی کار دارم اما دارم وبلاگ می نویسم. سوپروایزرم یه مقاله نوشته که باید بخونم. پوسترم آماده نیست, باید تا آخر هفته 8 تا ژل ران کنم و موشهامو واکسن بزنم,. ناهار اورگانایز کنم, کادو بخرم, چمدون ببندم, امروز با بچه ها قهوه بخورم.... به سرطان هم فکر کنم. کاش نداشته باشم
۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه
امروز توی سرویکسمو دیدم. فکر نمی کردم این اتفاق هیچ وقت بیفته. جاهایی که نمونه می گرفت و خون می اومدو دل نداشتم ببینم. حالا باید منتظر بمونم که شاید برای نمونه برداری برم. نمی دونم که وضعم بده یا نه. می تونه علامت سرطان باشه و یا یک عفونت ساده. تمام مدت روی تخت که بودم فکر می کردم اگه واقعا سرطان داشته باشم زندگیم چه جوری می شه.
جالب اینه که بهش گفتم که دکتر رفتم اما دیگه چیزی نمی پرسه. اما من هر روز ازش می پرسم که ازباز از کونش خون اومد یا نه
جالب اینه که بهش گفتم که دکتر رفتم اما دیگه چیزی نمی پرسه. اما من هر روز ازش می پرسم که ازباز از کونش خون اومد یا نه
۱۳۹۰ مرداد ۱۷, دوشنبه
۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه
دوست داشتم می تونستم تردی و تازگیش رو وصف کنم. طعمش با همه طعمهای دیگه فرق داره. عطر خاص خودشو داره و داغه داغه.
...........
دوست داشتم سراغمو می گرفت. فعلا که هی توی ذوقش می خوره. احتمالا تا مدتها خبری نخواهد بود.
..........
از این همه نبودنش خسته ام. صبح, روی بالکن با آرامش به صدای آواز و سکوت پارک گوش می دادم و لذت می بردم, اما, اما, از تنها زندگی کردن خسته ام
...........
دوست داشتم سراغمو می گرفت. فعلا که هی توی ذوقش می خوره. احتمالا تا مدتها خبری نخواهد بود.
..........
از این همه نبودنش خسته ام. صبح, روی بالکن با آرامش به صدای آواز و سکوت پارک گوش می دادم و لذت می بردم, اما, اما, از تنها زندگی کردن خسته ام
شنبه, شب, اما یکشنبه صبح
شنبه هام رو دوست دارم. لذت اینکه هر کار بکنی, فردا هم تعطیلی. صبحها رودخونه, بعد خرید هفتگی, تمییز کردن خونه, شبها هم معمولا به خونه "ف" ختم می شه.
اشتراک در:
پستها (Atom)