۱۳۹۵ آبان ۱۱, سهشنبه
تهران
فردا شب داريم ميريم تهران. تهران، تهران خسته دودالوده غم الود. هنوز هيچ كدوم نميدونيمكار خوبيه يا نه. اما امروز بليط خريديم. من گريه دارم. ميترسم كه اخرين بار باشه كه همه با هم ميريم
۱۳۹۵ آبان ۶, پنجشنبه
پنجشنبه
شب، خانه، تاريكي
به اتاقم پناه ميبرم و در را به روي همه اتفاقات زندگي ميبندم كه شايد فراموش كنم
شايد زخمم را دردم را فراموش كنم
اما اشك مجالم نميدهد
۱۳۹۵ آبان ۴, سهشنبه
ليز منصور
من ماهي خسته از آبم
تن ميدهم به تو
گروس
امروز پيدا كردمش، اسم، فاميل، عكس، نامزد،
نميدانم چرا لبخند بر لب دارم
۱۳۹۵ آبان ۳, دوشنبه
بلوبري
هر وقت مامان حامله بود، پدرم براش اب ميوه ميبرد توي تخت خواب. مادرم ميگفت به خاطر همين از حاملگي خاطره خوبي داره
امشب دختر كوچكم با قاشق بلوبري ميداد دهن من كه طفل درونم بخوره
دختر كوچك بيچاره ام
رويا
در رويا ديدم كه در خانه من است و با هم ميخندند، در رويا ديدم كه كاردي روي سينه اش گذاشته ام و ميگويم به چشمانم و شكم برامده ام نگاه كن
روياي سختي بود
درد داشت
اما سكر اور بود
نگذاشتي داستانم را تمام كنم. پيغام دادي كه اگه ميخواهم بكشمت حق دارم و چه وچه
و حالا ادامه داستان
زنك مرا به زمين انداختيم و فرار كرد
كيسه اب من پاره شد و من حيرت زده بر جا خشك شده بودم
امشب با من حرف نميزني
۱۳۹۵ مهر ۲۳, جمعه
۱۳۹۵ مهر ۲۲, پنجشنبه
خيانت
مردم زير سقف خانه من دل به زن ديگري بسته و من عاشقانه او را در اغوش ميكشم و ميبوسم و ميبوييم كه دلش ارام شود
من من بدبخت حقير، مردم را دوست دارم
ايا او را ميبخشم؟
۱۳۹۵ مهر ۱۹, دوشنبه
تصادف
سرنوشت اناني كه ازشان گريخته ام، در خواب و بيداريم تكرار ميشود و من بي رحمانه ميجنگم
خواب ديدم رفتم زير ماشين خودمون و ماشين درست از روي شكمم رد شد. طفل معصومم مرد و من بي حركت زير ماشين فكر ميكردم. دخترك توي ماشين بود ......
۱۳۹۵ مهر ۱۸, یکشنبه
كودك
كودكي در اغوشم ميگريد، كودكي ديگر در زهدانم لگد ميزند، و مرد مينويسد كه عاشق شده است.
در آينه از خود ميپرسم كجا رفت روياهاي چهارده سالگي ....
۱۳۹۵ مهر ۱۵, پنجشنبه
ص ك ص
مامان هر وقت فكر ميكرد بابا بهش توجه نميكنه، لباس خواب جديد ميخريد. دو سال پيش كه ابجي بزرگه اينجا بود، مامان همه رو بسيج كرده بود به دنبال لباس خواب سكسي و ابجي هم از شوهرش نظر ميپرسيد كه فلان لباس خواب سكسي هست يا نه.
يك بار مامان نصف شب به من زنگ زد كه ميخوام از پدرت طلاق بگيرم چون داشته پشت در اشپزخونه كارگر نظافتچي رو ميبوسيده.
چند روز پيش ابجي بزرگه ميگفت انگار دواهاي
اعصاب مامان بيشتر شده و وقتي از مامان پرسيده چرا، مامان گفته توي زندگي خصوصي من دخالت نكن.
فكر كنم امروز بالاخره فهميدم چرا نميخوام دارو بخورم
۱۳۹۵ مهر ۱۳, سهشنبه
اولين روز از اولين پست داك
نوشته ها و حرفهاي شب ديوانگي هستند. نخوابيديم، ديشب كسي در خانه ما نخوابيد اما صبح دوستانه تَر بوديم
من تو را با همه سختي راه دوست دارم
۱۳۹۵ مهر ۱۲, دوشنبه
IKEA
اخر هفته اي ديگر و باران. رفتيم ايكيا. كتابخوانه خريديم، براي دختره تخت نگاه كرديم. و وقت گذرانديم.
ديروز كه از سايت برگشت فوري گونه آش رو جلو اورد. دوباره از گوشه لب به گونه پس زده شدم. باز هم شك كردم. امروز موبايل از دستش نمي افتاد. حتي وقتي اشغالها رو مي برد......
چي بگم. شب من دخترك رو بردم حمام، داستان خوندم و خواباندم و اون با موبايلش تنها موند. با من حرف روز مره ميزنه اما.
۱۳۹۵ مهر ۱۰, شنبه
دو هفته پس از واقعه
امروز فكر كردم به جز چند دست لباس چيز ديگه اي تو اين خونه داره؟
ميز ارايش رو كه من اشغال كردم، اتاق مطالعه هم معمولا قلمرو منه. اون خيلي خبر نداره چي كجا هست. البته گاراژ با همه وسيله ها قلمرو خودشه
اين يك كم خيالمو راحت ميكنه.
از خودم بارها و بارها ميپرسم أيا دوستش دارم؟ رفته ماموريت و دلم براش تنگ شده. دلم براي اينكه دوستم داشته باشه تنگه
۱۳۹۵ مهر ۸, پنجشنبه
تنفر
روزي دگر، بايد اغاز شود، بايد از جا برخيزم، به روزمره زندگي برسم. مردم دوستم ندارد و من به نطفه اي بايد فكر كنم كه از او در رحم ميپرورم
۱۳۹۵ مهر ۲, جمعه
دو روز بعد از خداحافظي
امروز كمتر گريستم
گفت خداحافظي كرده، اما نگفت كه منو دوست داره. گفت احساس مسوليت ميكنه كه اونو اهلي كرده
از خودم پرسيدم ايا روزي دوياره به من عاشقانه نگاه خواهد كرد؟
شب، هنوز نيامده، جواب پيامم را نداد، تلفن را بار اول ريجكت كرد، بار دوم برداشت كه در جواب هق هق من بگويد كه مي ايد. اطرافش سكوت بود، لحن صدايش مثل دو شب پيش بود كه گفت با دختره وداع گفته. توي كوچه توي ماشين نشسته ام كه شايد دختره رو ببينم. منتظرم عصباني بشه
۱۳۹۵ شهریور ۳۱, چهارشنبه
كفش
از خاطره هاي دوران راهنمايي اينه كه كفش تيره براي مدرسه نداشتم. نه اينكه ما فقير باشيم ها، يك وقتهايي پول توي خونه نبود. مدير مدرسه گفته بود كه فردا با كفش سفيد ديگه نرم. مامان ١٠ هزار تومن پول واسه كفن هميشه توي خونه داشت. اما حاضر نبود به من بده واسه كفش مدرسه. بالاخره بعد از كلي گريه و زاري به من پول داد. فكر كنم كفشمو ١٦٠٠ تؤمن خريدم. هنوز اون و كفش سفيد مورد بحث تنها كفشهايي هست كه از مدرسه يادمه
رفته شير اب براي لاندري بخره، امشب مياد خونه
شب, زن، ظن
مرد مسلمان ٤ زن عقدي ميتونه داشته باشه, اين قانون پيغمبره.
زن مسلمان تلاش مي كنه بفهمه كجاي راه رو غلط رفته كه مردش رو زن ديگه اي ميرسونه خونه. زن مردش رو دوست داره. خيلي وقت بود كه فكر ميكرد چرا مردش اونو در اغوش نميگيره. زن سعي ميكنه احساس گناه مرد رو توي اغوشش حل كنه. زن ومرد هر دو تنهان هر دو غريبن
كمك لازم دارن كمك.
۱۳۹۵ شهریور ۳۰, سهشنبه
Before I go to sleep
تو ميروي و نگاه من امتداد راه تو را دنبال ميكند، و من يواشكي ارزو ميكنم اي كاش برگردي و مرا در اغوش بكيري و بگويي از خواب بيدار شو
۱۳۹۵ شهریور ۲۷, شنبه
ناردونه
باز هم شب تنهايي من. باز هم دربدري. نميدونم تنهايي و دربدري از كجا شروع شد. وقتي از رحم مادر كنده شدم؟ شايد وقتي پا به اين كشور گذاشتم. ١١ ساله كه با هميم. گفتي توي خواب صدام كرده بودي . فكر كردم صدا شده تو توي اسمونها هستم. توي اسمونها سر ميكردم. فكر كرده بودم تمام شد اون همه دربدري.
سعي كرده بودم نپرسم پس كجاست اون صداي اسماني؟ اون نگاه اسماني سال ١٣٨٤؟
سعي كرده بودم
شايد تو سومين نَفَر باشي توي زندگي من كه برام عزيز بودي و به من فهموندي كه خواستني نيستم. خاطره سالها پيش رو زنده كردي. زخمهاي كهنه رو باز كردي
۱۳۹۵ شهریور ۱۳, شنبه
سه سالگي
به زودي سه ساله ميشوي. سرشار از شوق كودكيو انرژي و كنجكاوي هستي. به تمام معنا دوست داشتني هستي. برايم قصه ميگويي. مرا در اغوش ميكشي، مرا ميبويي و ميبوسي، به همه ميگويي كه من بهترين دوست تو هستم
اي كاش بمانم
۱۳۹۵ مرداد ۱۳, چهارشنبه
هفته ١٣
شايد به خاطر نحسي عددش باشه كه اين هفته حالم بده. بيشتر امروزو خواب بودم. دخترك هم طبق معمول قبل از خواب قشقرق به پا كرد
۱۳۹۵ مرداد ۱۰, یکشنبه
شب، تاريكي، ساعت ٧.
رفته بخوابه.صداي حرف زدنشون مياد. دخترك داره شعر ميخونه. خونه ساكته. از دور صداي سگ همسايه مياد و ماشينهايي كه دارن ميرن خونه. از مسافر جديد چيزي تا حالا ننوشتم. حسش فرق داره. نگراني اما سرجاش هست.
فردا باز دوشنبه اي ديگر و شروع هفته اي ديگه هست. گردش بي پايان، انتظاري بي پايان تَر
۱۳۹۵ خرداد ۲۵, سهشنبه
خواب زن چپه
دو ماه پيش خواب ديده بودم كه به لوييس گفتم تا اخر أوريل از پيش اينا ميرم و پيش پت كار خواهم كرد. امروز ، دو روز مونده به آخر آوريل بهم گفتن كه قراردادم تمديد نشده و شايد هفته ديگه لازم نباشه بيام سر كار!!
پي نوشت: حامله هم نيستم .....
١٤ جون
يه عضو جديد داره به ما أضافه ميشه. فعلا قد يك حبه انگور عسكري هست. هنوز نديدمش. حس عجيبيه. دلم براي دخترك بيشتر و بيشتر تنگ ميشه اما
۱۳۹۵ اردیبهشت ۸, چهارشنبه
۱۳۹۴ اسفند ۲۰, پنجشنبه
فرودگاه
با دخترك دو تايي اومديم سيدني. سيتيزنشيپ خاله آش بود. امروز صبح بردمش باغ وحش الان هم از خستگي دم گيت پرواز برگشت خوابيده. از اين همه هيجان امروز وقتي رسيديم خونه به خاله اش گفت ما تاكسي سوار شديم
۱۳۹۴ دی ۹, چهارشنبه
۱۳۹۴ آبان ۸, جمعه
هالوين ٢٠١٥
اول اوتو سوخت، بعد سولار از كار افتاد، بعد بهش گفتن كه تا مارچ بيشتر كار نداره، بعدش هم صفحه موبايلش شكست.
الان هم فهميدم دوستم كه برام كار پيدا كرده، و من بهش شماره دوستم رو دادم براي كيك تولد شوهرش، همه غير از منو مهماني تولد و هالوين دعوت كرده. هوا هم حسابي ابريه....
۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه
تورنتو
هفته دوم و روزهاي اخر سفر. شب ، گيتا، حال و هواي ٢٠ سال پيش ، كُوي دانشگاه
حال و هواي عجيبي دارم و سبكبالم
راستي چند شب پيش بهم گفت مرسي كه اينقدر مواظب دخملك هستم
۱۳۹۴ فروردین ۱, شنبه
۱۳۹۳ اسفند ۲۸, پنجشنبه
بوي سنبل
دو روز ديگه عيد ميشه. امسال سنبل پيدا نكردم، سبزه ام هم خوب نشده اما ماهي قرمز داريم و دخملك كلي كيف كرده. با هم توي تنگ ماهيا صدف انداختيم و بهشون غذا داديم. فردا اخرين جلسه نوروفيزيولوژي هست. جان رسما به فران گفت همه چيز رو به من تحويل بده و من خيلي اضطراب دارم.
۱۳۹۳ اسفند ۲۵, دوشنبه
اتوبوس
عصر برگشت از گتون
اولين باري هست كه با اتوبوس اومدم. بد نبود فقط خيلي وقت ميگيره.
اين راه هم بوي گذشته پيدا كرده
۱۳۹۳ اسفند ۲۱, پنجشنبه
زن تنها
امروز براي ٦ ماه پيشنهاد كار گرفتم. جواب داد مباركه. كمكي هم براي برنامه ريزي نكرد. شايد هم كرد. ازم پرسيد چند روز ميخوام كار كنم. و ببينم اگه وام بگيرم چقدر بايد قسط بدم برأي ماشين.
بليط كانادا رو هم نگرفتيم و نگفت چه تصميمي داره. و رفت خوابيد. من گفتم ٢ هفته بمونيم و بعد سپتامبر بريم ايران. گفت كه فكر ايران رو نكنم. بهتره قبل از هر پيشنهادي به وضعيت اقتصادي فكر كنم و بدونم كه ما يك خانواده با درامد معمولي خواهيم بود
من اعتراضي ندارم، كمتر توي زندگي اعتراض كردم
اما نميدونم چرا حرفاش تازگي اينقدر دل شكن هست. مدتهاست احساس نميكنم همراه خوبي هستم. توي زندگي مشترك سپاسگذاري لازمه
سوْال من اينه، ايا از به همسرتون يادآوري ميكنيد كه چقدر خوشبختيد كه اونو داريد؟
من يادم نيست كه اينو كي شنيدم
۱۳۹۳ اسفند ۲۰, چهارشنبه
روزي ديگر
يك جاي سوختگي خيلي قديمي روي دستم دارم. درست يادم نيست مال كي هست. اما يادمه خونه خودمون بود و داشتم چيزي سرخ ميكردم شايد بادمجون. اما يادمه اون موقع مثل يك خط طولاني بود و قهوه اي و خيلي هم درد داشت. همه اينها و سوختگيهاي قبل و بعد از اون گذشت و از خيلي از اونها ردي هم نمونده
يك ايستگاه خيلي خوب پاندورا پيدا كرده امشب
۱۳۹۳ اسفند ۱۸, دوشنبه
۱۳۹۳ اسفند ۱۵, جمعه
نروفيزيولوژي
احساس حماقت ميكنم، نميدونم چرا قبول كردم
اين جمله مال صبح بود.
.
.
.
عصر حالم بهتر بود. دو تا وزغ نصف كرده بودم و كلي سوْال جواب دادم
۱۳۹۳ اسفند ۱۴, پنجشنبه
گيس طلا
خوندم كه نوشته بود " من هم در زندگي دردهايي دارم كه اينجا نمينويسم". فكر كردم وبلاگ تنهاي من فقط مال وقتهايي هست كه دلم گرفته
پي نوشت. وبلاگ نويسي يواشكي توي تخت خواب چه كيف داره
۱۳۹۳ اسفند ۱۳, چهارشنبه
صبح، خانه
نصف شب بغلش كردم. اما توي خواب يادم اومد كه نبايد
امروز زنونه ميريم شهر ناهار بخوريم. فكر كنم هانيه يك كم حرف بزنه
اين هم بگذرد
۱۳۹۳ اسفند ۱۲, سهشنبه
آرايشگاه
مثل هميشه اين جور وقتها، اومدم آرايشگاه. موهامو فويل پيچيده دارم مجله هاليوودي نگاه ميكنم و غيبت ميخونم
۱۳۹۳ اسفند ۹, شنبه
۱۳۹۳ اسفند ۵, سهشنبه
بیداری
بعد از سالهای سال. یک شب کامل بیدار بودم. فردا رو خدا به خیر کنه. یک سر به fb زدم و حالم به هم خورد و بستمش.
دوهفته کار کردم و یک کمی پول خواهم داشت. قصد دارم برای خودم کاری بکنم.....
۱۳۹۳ بهمن ۱۳, دوشنبه
۱۳۹۳ بهمن ۱۱, شنبه
شنبه ۳۱ ژانویه
شنبه دیگه خواهرم با شوهرش میان. دیشب بعد از اینکه گفتم ذوق دارم یک دعوای مفصل کردیم که من که میدونستم خواهرهای اون دارن میان چرا نگفتم خواهرم نیاد.
جوری شده که کلا احساس میکنم حوصله من رو نداره. احساس میکنم روی مغزشم. هر از گاهی که رفتارش بهتر میشه فکر میکنم که با خودش کنار اومده که تحملم کنه. میدونم اگه اینو ببینه میگه شما زنها خلین. چند وقت پیش رفتم پیش مشاوره یک جلسه اما بعد از اون اوضاع بهتر بود و دیگه نرفتم.
۱۳۹۳ آبان ۲۶, دوشنبه
man gom shodeam... in jomleiie ke barha va barha ba khodam migam. donbale iek doost migardam, va shaiad donbale khodam. roozmaregie zendegi migzare. saatha poshte ham, roozha shab mishan, hafteha tamoom mishan, va mahha be sal gereh mikhoran, va man rah miram va khodamo mikeshonam bi hich angizeii. dishab toie rah baz bahs kardim. behem kheili rok goft ke mano ghabool nadare, be nazaresh man adame bi tadbiri hastam, va fekr mikone ke man va khanevadeie man vel kharj hastim. gahi divanevar asheghesham, gahi delam nemikhad bebinamesh. mitarsam ke nashokr basham va etefaghi baraie zendegim biofte. amma chizi ke mosalame, man bi hadaf doore khodam micharkham va roozhamo migzarononam
۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۶, جمعه
بیشتر از یک ساله که به اینجا سر نزدم. زندگی به شکل خیلی روزمره داره میگذره. هانا الان ۸ ماه و ۱۰ روز داره. ما خونه خریدیم. اقامت داریم و دیگه جا افتادیم. هنوز هم خیلی روزها توی ایینه از خودم میپرسم که ایا این منم که مادر شدم. هنوز هم باورم نمیشه. باید بگم که عوض شدم. همه چیز عوض شده. من| اون| رابطه. گاهی دلم برای قبل تنگ میشه. نه اینکه هانا رو دوست نداشته باشم نه. هیچ چیزی برام جای اونو نمیگیره. دلم فقط برای رهایی برای اینکه توانایی رها کردن داشته باشم تنگ شده. یک چند وقته که دوست دارم گم و گور شم ...
۱۳۹۱ اسفند ۳, پنجشنبه
سه ماهګی
دنبال یک تیکه کاغذ مخفی میګشتم که حال و روز این مدت رو شرح بدم که یاد اینجا افتادم. روی کامبیوتر سر کار زبان بشتو نسب کردم چون مانند همیشه فارسی نداره. روزها یا ګرسنمه یا بالا میارمږ راستشو بخوای ګاهی عین خر بشیمون میشم که این چه کاری بود که کردم. خسته و بیحالم و همش خوابم میادږ حوصله کار کردن ندارم. تشنه ام اما اب نمیتونم بخورم. دوشنبه میرم سونوګرافی و دوباره میبینمش. شاید اون موقع فکر کنم که ارزششو داره
۱۳۹۰ مهر ۱۹, سهشنبه
وحشت
پنج شنبه نوبت بیوپسی دارم تا معلوم بشه سرطان دارم یا نه. پریشب بهش گفتم. گریه کرد. انگار از اون موقع خودم هم موضوع رو جدی گرفتم......
۱۳۹۰ مهر ۵, سهشنبه
۱۳۹۰ شهریور ۲۵, جمعه
سبکی هستی
دیشب اومدم بریزبین. بهش حس غریبی عجیبی دارم که اذیتم می کنه. اما در کنار این حس, آرامش عجیبی هم حس می کنم. بعد از ظهر رفتیم پایین کنار استخر, اون رفت تو آب و من آفتاب گرفته بودم. زل زده بودم به آبی آب و حس خوشبختیمو مزه مزه می کردم
۱۳۹۰ شهریور ۲۳, چهارشنبه
هم خونه
بالاخره امشب اومد. احساس عجیبی دارم. نمیدونم بهش عادت می کنم یا نه. بزرگترین علت اینکه حاضر شدم بیاد رو به "ج" گفتم. شاید سرکشیم از تنهاییم بود. اینجوری شاید تونستم با زنجیر زدن به پام, خودمو مهار کنم. به نظر دختر خوبی میاد. شاید دوستهای خوبی بشیم. 7 ماهه که اومده استرالیا. تا حالا سیدنی بود. یک هفته پیش اومد ملبورن.
فردا شب میرم بریزبین
فردا شب میرم بریزبین
۱۳۹۰ شهریور ۱۹, شنبه
شنبه
تا ساعت 2 بعد از ظهر خوابیدم. شب خونه کرستن دعوت بودم. قرار بود هم خونش غذای اسپانیایی درست کنه و شراب بخوریم. اخر شب خیلی باحال بود. دوستم مست بود و با پسرها با لب شکلات نصف می کردن. یک پسره اهل شیلی بود که قشنگ دلش می خواست. هی بغلش می کرد. منم دیگه اومدم خونه, اما ما زنهای 30 و اندی ساله واقعا ص. ک. ص. دوست داریم و خیلی هم گناه داریم....
۱۳۹۰ شهریور ۱۸, جمعه
برگشتم
چهارشنبه ساعت 6 عصر رسیدم. "ف" اومد فرودگاه دنبالم. حسابی "جت لگ" هستم. امروز صبح ساعت 2 بیدار شدم. بعد از ظهر 10 دقیقه روی مبل توی "تی روم" خوابیدم و الان سرحالم.
امروز موشهامو کشتیم. اول بیهوششون کردیم و بعد خون قلبشونو کشیدیم. من هی نگران بودم به اندازه کافی خون نتونیم بگیریم. فکر می کردم گریه کنم. اما اصلا عین خیالم نبود. فکر می کنم احساسم به آدمها هم مثل حسم به این موشها باشه. یعنی وقتی هستند, خوب باهاشون بازی می کنم جوری که خودم هم باورم می شه خیلی دوستشون دارم. اما وقتی لازم باشه, می تونم قربونیشون کنم. ازشون می گذرم. منافع خودم مهمترن. این شاید همون چیزی باشه که اولین دوست پسرم توی 19 سالگی توی من دید و منو بوسید گذاشت کنار. حالا خودم توی 34 سالگی به همون نتیجه درباره خودم رسیدم
امروز موشهامو کشتیم. اول بیهوششون کردیم و بعد خون قلبشونو کشیدیم. من هی نگران بودم به اندازه کافی خون نتونیم بگیریم. فکر می کردم گریه کنم. اما اصلا عین خیالم نبود. فکر می کنم احساسم به آدمها هم مثل حسم به این موشها باشه. یعنی وقتی هستند, خوب باهاشون بازی می کنم جوری که خودم هم باورم می شه خیلی دوستشون دارم. اما وقتی لازم باشه, می تونم قربونیشون کنم. ازشون می گذرم. منافع خودم مهمترن. این شاید همون چیزی باشه که اولین دوست پسرم توی 19 سالگی توی من دید و منو بوسید گذاشت کنار. حالا خودم توی 34 سالگی به همون نتیجه درباره خودم رسیدم
۱۳۹۰ مرداد ۲۴, دوشنبه
7 روز دیگه
می رم و امروز کلی کار دارم اما دارم وبلاگ می نویسم. سوپروایزرم یه مقاله نوشته که باید بخونم. پوسترم آماده نیست, باید تا آخر هفته 8 تا ژل ران کنم و موشهامو واکسن بزنم,. ناهار اورگانایز کنم, کادو بخرم, چمدون ببندم, امروز با بچه ها قهوه بخورم.... به سرطان هم فکر کنم. کاش نداشته باشم
۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه
امروز توی سرویکسمو دیدم. فکر نمی کردم این اتفاق هیچ وقت بیفته. جاهایی که نمونه می گرفت و خون می اومدو دل نداشتم ببینم. حالا باید منتظر بمونم که شاید برای نمونه برداری برم. نمی دونم که وضعم بده یا نه. می تونه علامت سرطان باشه و یا یک عفونت ساده. تمام مدت روی تخت که بودم فکر می کردم اگه واقعا سرطان داشته باشم زندگیم چه جوری می شه.
جالب اینه که بهش گفتم که دکتر رفتم اما دیگه چیزی نمی پرسه. اما من هر روز ازش می پرسم که ازباز از کونش خون اومد یا نه
جالب اینه که بهش گفتم که دکتر رفتم اما دیگه چیزی نمی پرسه. اما من هر روز ازش می پرسم که ازباز از کونش خون اومد یا نه
۱۳۹۰ مرداد ۱۷, دوشنبه
۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه
دوست داشتم می تونستم تردی و تازگیش رو وصف کنم. طعمش با همه طعمهای دیگه فرق داره. عطر خاص خودشو داره و داغه داغه.
...........
دوست داشتم سراغمو می گرفت. فعلا که هی توی ذوقش می خوره. احتمالا تا مدتها خبری نخواهد بود.
..........
از این همه نبودنش خسته ام. صبح, روی بالکن با آرامش به صدای آواز و سکوت پارک گوش می دادم و لذت می بردم, اما, اما, از تنها زندگی کردن خسته ام
...........
دوست داشتم سراغمو می گرفت. فعلا که هی توی ذوقش می خوره. احتمالا تا مدتها خبری نخواهد بود.
..........
از این همه نبودنش خسته ام. صبح, روی بالکن با آرامش به صدای آواز و سکوت پارک گوش می دادم و لذت می بردم, اما, اما, از تنها زندگی کردن خسته ام
شنبه, شب, اما یکشنبه صبح
شنبه هام رو دوست دارم. لذت اینکه هر کار بکنی, فردا هم تعطیلی. صبحها رودخونه, بعد خرید هفتگی, تمییز کردن خونه, شبها هم معمولا به خونه "ف" ختم می شه.
۱۳۹۰ مرداد ۱۲, چهارشنبه
چهارشنبه, شب, داخلی, دانشگاه
منتظرم نوتروفیلهای گرانقدر تصمیم بگیرن به آزمایش جواب بدن. آخر هفته اومده بود دربو داغون. گفته بودن بهش که جاشو عوض می کنند اون هم فکر کرده بود که همه چی تمومه و اخراجش می کنن. خلاصه. امروز زنگ زده می گه رفته دفتر مرکزی, بهش هم گفتن که غصه نخوره تا اخر سال براش پروژه دارند.

شنبه صبح رفتیم Daylsford خیلی دلم می خواست شب بمونیم. اگه پریود نبودم اصرار می کردم.

شنبه صبح رفتیم Daylsford خیلی دلم می خواست شب بمونیم. اگه پریود نبودم اصرار می کردم.
۱۳۹۰ مرداد ۷, جمعه
۱۳۹۰ مرداد ۱, شنبه
دروغهای زیبا

دیشب تصمیم داشتم حتما برم سینما. حدود نیم ساعت که دنبال پارکینگ گشتم آخرش هم مجبور شدم 6 دلار براش پیاده شم. کارت دانشجوییم هم یادم رفته بود ببرم, پول نقد همرام نبود, کارت پارکینگ رو دم باجه جا گذاشتم, یه مرد چاق توی سالن کنار من بود که اون هم مثل من یک هدف مهمش از اومدن به "نووا" چاپ تاپ هست و داشت بستنی به اون سفتی رو هورت می کشید و من مجبور شدم جامو عوض کنم (که البته خیلی شانس اووردم وگرنه از قه قههاش کر می شدم) ... بعد از همه این ماجراها, یک فیلم عالییییییی دیدم. بعد از ژولیت بینوش, من عاشق تاتو هستم
۱۳۹۰ تیر ۳۱, جمعه
جمعه بی حوصله
و یاد می گیری که خیلی محکم هستی,...
و باید تحمل کنی....
راهی جز این وجود نداره. جز تحمل و دادن بهای تصمیماتی که میگیری. توی تصمیمت فقط خودتی و خودت. تنهای تنها. مهاجرت هزینه خیلی کلونی داره که از تصور آدم خارجه.
فکر کنم تا شروع دوباره سیگار, فاصله ام فقط به اندازه امروز غروب بیرون رفتن از ساختمونه
و باید تحمل کنی....
راهی جز این وجود نداره. جز تحمل و دادن بهای تصمیماتی که میگیری. توی تصمیمت فقط خودتی و خودت. تنهای تنها. مهاجرت هزینه خیلی کلونی داره که از تصور آدم خارجه.
فکر کنم تا شروع دوباره سیگار, فاصله ام فقط به اندازه امروز غروب بیرون رفتن از ساختمونه
۱۳۹۰ تیر ۲۹, چهارشنبه
۱۳۹۰ تیر ۲۸, سهشنبه
۱۳۹۰ تیر ۲۷, دوشنبه
۱۳۹۰ تیر ۲۶, یکشنبه
وردی که بره ها می خوانند
دارم توی وبلاگم هم خودم رو سانسور می کنم. از روزی می ترسم که خونده بشه. از شناخته شدن می ترسم...
" چرا هیچ خلوت عاشقانه ای خلوت نیست, ازدحام جمعیت است در تختخوابی دو نفره؟...چرا عاشق کسی می شویم اما با کس دیگری به بستر می رویم؟..."
...............................
رد پایم را به گونه ای پاک می کنم که در اعماق گم شوم
" چرا هیچ خلوت عاشقانه ای خلوت نیست, ازدحام جمعیت است در تختخوابی دو نفره؟...چرا عاشق کسی می شویم اما با کس دیگری به بستر می رویم؟..."
...............................
رد پایم را به گونه ای پاک می کنم که در اعماق گم شوم
شنبه
یخ, آبی, حواصیل, اردک, پرواز, شب, دیوانگی, فرار, گم شدگی, بی سرپناهی, خانه, خانه, خانه...
وبلاگم یک ساله شده همین امشب
وبلاگم یک ساله شده همین امشب
۱۳۹۰ تیر ۲۴, جمعه
چمدون
عصری با "و" رفتیم که من چمدون بخرم. از رابطمون خوشم می اد. خیلی خوب با هم کنار می اییم. شب هم رفتم پیش "ح" شام موندم و با بچه ها بازی کردیم. هر وقت با پسرش بازی می کنم به صورت خیلی دلنشینی خوشحالیشو ابراز می کنه. امشب اومد محکم ماچم کرد و شب به خیر گفت.
یه پیژامه واسه خودم خریدم که "ح" رو کلی یاد خاطره خودش انداخته بود و خندید. احتمالا باید بندازمش دور. رنگش بنفشه و عکس پروانه داره. بهش گفتن که جاشو توی شرکت عوض می کنند. فکر کنم اعتماد به نفسش الان به منفی رسیده باشه. از یک طرف دوست داشتم پیشش باشم و از طرف دیگه خوشحالم که الان پیش هم نیستیم. توانایی تحمل استرس رو ندارم. خیلی گناه داریم. توی این دنیای بزرگ انگار گاهی هیچ جایی نداریم.
در ضمن شب جمعه هست و جز من که هی از فیسبوک می رم به مسنجر تا بلکه یک نفر پیدا بشه باهاش گپ بزنم هیچ کسی ان لاین نیست
یه پیژامه واسه خودم خریدم که "ح" رو کلی یاد خاطره خودش انداخته بود و خندید. احتمالا باید بندازمش دور. رنگش بنفشه و عکس پروانه داره. بهش گفتن که جاشو توی شرکت عوض می کنند. فکر کنم اعتماد به نفسش الان به منفی رسیده باشه. از یک طرف دوست داشتم پیشش باشم و از طرف دیگه خوشحالم که الان پیش هم نیستیم. توانایی تحمل استرس رو ندارم. خیلی گناه داریم. توی این دنیای بزرگ انگار گاهی هیچ جایی نداریم.
در ضمن شب جمعه هست و جز من که هی از فیسبوک می رم به مسنجر تا بلکه یک نفر پیدا بشه باهاش گپ بزنم هیچ کسی ان لاین نیست
۱۳۹۰ تیر ۱۹, یکشنبه
یک شنبه
هر چه قدر هم دیدن دوستان در طول هفته خوب باشه, باز هم غروب یکشنبه که فرداش باید دوباره بری دانشگاه دوست نداشتنی هست. دیشب بعد از مدتها رفتم خونه یکی از بچه ها موندم. تا صبح هم سردم بود. بیچاره کلی صبحش عذاب وجدان گرفته بود.
امشب بهم پیشنهاد کرد با هم فیلم ببینیم..
امشب بهم پیشنهاد کرد با هم فیلم ببینیم..
۱۳۹۰ تیر ۱۵, چهارشنبه
چهارشنبه بی روویینگ
به خدا اگه کیبردم فارسی داشت بیشتر پست می ذاشتم. نوشتن یک کلمه هم گاهی کلی وقت میگیره بعدشم اونقده باید هی درست کنم که رشته کلام از دستم در می ره. ویزای شینگنن اومده. دیروز هم یک ایمیل داشتم که فکر کنم معنیش اینه که ویزای انگلیس رو هم بهم دادن. اما هنوز بلیط نخریدم. این "پ" همیشه اونقدر زود و مرتب برنامه های سفرشو می ذاره که من احساس عقب افتادگی می کنم.
کارام خوب پیش نمیره. عملا تمام زندگیمو تعطیل کردم چسبیدم به آزمایشگاه اما جواب نمی ده. امشب داشتم فکر می کردم که آیا واقعا من می خوام بعدش توی تحقیق بمونم؟ خیلی سخته و اعصاب می خاد.
کارام خوب پیش نمیره. عملا تمام زندگیمو تعطیل کردم چسبیدم به آزمایشگاه اما جواب نمی ده. امشب داشتم فکر می کردم که آیا واقعا من می خوام بعدش توی تحقیق بمونم؟ خیلی سخته و اعصاب می خاد.
۱۳۹۰ خرداد ۱۵, یکشنبه
کله پاچه
جمعه عصری رفتیم Grill'd. اولین بار بود که غذاشو می خوردم. بد نبود فقط هی ازش می چکید. از دوستش حرف زد که اینجا زندگی می کرده و وبلاگ داشته و اسم مستعار داشته. دوسش دارما اما گاهی حوصلمو سر می بره. فکر می کنه فقط خودش و آدمهای دورو ورش حالیشونه. شاید هم دارم تند می رم. وسوسه شده بودم که بگم اره منم خیلی وقته که یک لاگ دارم که البته غیر از خودم کسی بهش سر نمی زنه اما گفتم ولش کن. دوستش آلیس در سرزمین عجایب بود. جالب اینه که فکر کنم لاگشو دیدم.
....
امروز توی راه برگشت از کله پاچه یاد بابام افتاده بودم. نمی دونم چرا چون هیچ وقت با هم کله پاچه نخوردیم و اصلا نمی دونم دوست داره یا نه. دلم براش تنگ شد و گرفت. نمی دونم توی زندگیش احساس خوشبختی کرده یا نه. با زنی که همیشه مریض بوده و هیچ وقت دوست نداشته جایی بره. پدرم آدم ماجراجویی هست. فکر کردم که من هیچ خاطره ای از مامان وقتی که سالم بود ندارم. همیشه مریضیشو یادمه.
....
امروز توی راه برگشت از کله پاچه یاد بابام افتاده بودم. نمی دونم چرا چون هیچ وقت با هم کله پاچه نخوردیم و اصلا نمی دونم دوست داره یا نه. دلم براش تنگ شد و گرفت. نمی دونم توی زندگیش احساس خوشبختی کرده یا نه. با زنی که همیشه مریض بوده و هیچ وقت دوست نداشته جایی بره. پدرم آدم ماجراجویی هست. فکر کردم که من هیچ خاطره ای از مامان وقتی که سالم بود ندارم. همیشه مریضیشو یادمه.
۱۳۹۰ خرداد ۱۳, جمعه
"ج"
یکی از بچه ها که هفته دیگه سخنرانی نهایی شو داره, یک سری کاغذهایی که اطلاعاتشو توشون نوشته گم کرده. امروز اومده بود با کلی غصه که نمی دونه اونها رو چی کار کرده. بجاش من دچار استرس شدم که نکنه اونها توی وسایل من باشن و خودم خبر ندارم!! این احساس عذاب وجدان ذاتی و ناخودآگاه نمی دونم از کجا ناشی می شه . حالا خوبه که توی یه لب کار نمی کنیم !!
۱۳۹۰ خرداد ۱۱, چهارشنبه
بازگشت
پریشب که برمی گشتم سعی کردم با موبایلم از توی فرودگاه پست بذارم اما نشد. جمعه رفتیم بریزبین. هتل آپارتمانمون نسبتا خوب بود. دید خیلی عالی به شهر داشت اما همه چیزش نو نبود. من بعد یک روز دوسش داشتم . شب اول که دوتایی دپرس شده بودیم, اما فرداش که توی شهر چرخیدیم خیلی سرحال اومدیم. بریزبین خیلی نوتر و مدرن تر از ملبورن هست و خیابوناش کلی پستی بلندی داره که آدمو یاد تهران می اندازه. از همون فرودگاه ماشین کرایه کرده بودیم که کلی براش ذوق داشت و هر چند ساعت می گفت چه کار خوبی کردیم. یک شنبه هم رفتیم گلد کست که اون عاشقش شد. دوشنبه روز اول کاری بود و رفت دفتر اصلی توی آلبرت استریت. من هم برای خودم رفتم گاردن و فری سواری کردم. یه آرایشگاه هم رفتم که یک پسر گ ی موهامو برام کوتاه کرد
۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۱, چهارشنبه
دیروز زنگ زدن آفر 130 تایی بهش دادن. من که از ذوق گریه کردم. می گفت باباش بغض کرده بود. حالا باید منتظر باشیم تا نامه بیاد. خیلی ذوق کرده خودش. من رفتم یک کیک ار michele خریدم. شب با هم شامپاین و گراتینه خوردیم.
دارم زن دایی یک پسر کوچولو می شم. امروز کلی خبرهای مختلف دارم. مقاله ام برای پوستر پذیرفته شد, پاسپورتمم تمدید شد و به دستم رسید.
دارم زن دایی یک پسر کوچولو می شم. امروز کلی خبرهای مختلف دارم. مقاله ام برای پوستر پذیرفته شد, پاسپورتمم تمدید شد و به دستم رسید.
۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۵, پنجشنبه
بریزبین
یعنی می شه خدا جون. امروز به امین میل زدن به عنوان رفرانس. خیلی براش ذوق دارم. خیلی براش خوشحالم.


MyFitnessPal - Free Calorie Counter
۱۳۹۰ اردیبهشت ۹, جمعه
جمعه
هر وقت دلم میگیره یاد اینجا می افتم. 6 ماهه که داره دنبال کار می گرده و هیچ خبری نیست. هر دو تا حسابی کلافه ایم و سعی می کنیم به روی خودمون نیاریم.
دچار یک نوع خستگی مزمن هستم. صبح تا شب دارم ژل ران می کنم و شب تا صبح هم خوابشونو می بینم. به آدمهایی که می تونن این همه کار کنن و هنوز لبخند بزنن هم حسودیم می شه. گاهی فکر می کنم دیگه نمی تونم استرس درس و زندگی رو تحمل کنم. گاهی فکر می کنم اون بیچاره چی می کشه.
از دوشنبه موش بازیم شروع می شه.
دچار یک نوع خستگی مزمن هستم. صبح تا شب دارم ژل ران می کنم و شب تا صبح هم خوابشونو می بینم. به آدمهایی که می تونن این همه کار کنن و هنوز لبخند بزنن هم حسودیم می شه. گاهی فکر می کنم دیگه نمی تونم استرس درس و زندگی رو تحمل کنم. گاهی فکر می کنم اون بیچاره چی می کشه.
از دوشنبه موش بازیم شروع می شه.
۱۳۹۰ فروردین ۱۸, پنجشنبه
5 شنبه
دیروز یکی رو فرستاد که لباسشویی رو درست کنه. صبح رفتم دیدم یه عالمه جوراب ریخته گوشه لاندری. ببین با چه وضعی لباس می شورم. امروز صبح سرش درد میکرد. دیگه عقلم قد نمیده که چیکار باید بکنبم
۱۳۹۰ فروردین ۱۷, چهارشنبه
دعوت
بعضی از آدمها توانایی عجیبی توی "پس چو" کردن دارن. از این دختره لوس از خود راضی ادمینسترشین حالم به هم می خوره.
یکی دو روزه که حالش خیلی خرابه. منم خیلی سرحال نیستم. نمیدونم چی می خواد بشه. گاهی هی خدا خدا می کنم که یواشکی ایلتس ثبت نام کنه و به من هم نگه بعد یه دفعه یه روز نمره 7 رو نشونم بده.
یکی دو روزه که حالش خیلی خرابه. منم خیلی سرحال نیستم. نمیدونم چی می خواد بشه. گاهی هی خدا خدا می کنم که یواشکی ایلتس ثبت نام کنه و به من هم نگه بعد یه دفعه یه روز نمره 7 رو نشونم بده.
۱۳۹۰ فروردین ۱۶, سهشنبه
۱۳۹۰ فروردین ۸, دوشنبه
از سنگینی حرفهایی که جسته گریخته زد خوابم نمی برد. شاید واقعا بهتره آدم دوستهایی داشته باشه که باعث آرامش هستند و الکی به زندگی گیر نمی دن. امروز زیاد کار ندارم. عصری می رم بادی بالانس و بعدش هم می ریم سینما. دیروز خیلی خوب بود. قایق سواری, خرید هفتگی, ناهار, فیلم, چرت بعد از ظهر, قدم زدن زیر آفتاب, شام و شراب.
۱۳۹۰ فروردین ۵, جمعه
هوررراااا امروز جمعه ست. GTAC خیلی خوب بود. یکی از دخترا پایین فرم برام نوشت که "ناردونه خیلی خوب بود و من خیلی لذت بردم".
عصری قراره با یکی از دخترها بریم قهوه بخوریم و یک کم گپ بزنیم. پیشنهاد من بود. یاد اون شب زمستون افتادم که حال خودم خیلی خراب بود و سعی می کردم اونو دلداری بدم. امروز می خوام برم بهش بگم که زن جوون تازه شوهر کرده نباید یک سال در عزاداری مادرش سیاه بپوشه. نمی دونم حرف خوبیه یا نه و نمیدونم بهش می گم یا نه.
عصری قراره با یکی از دخترها بریم قهوه بخوریم و یک کم گپ بزنیم. پیشنهاد من بود. یاد اون شب زمستون افتادم که حال خودم خیلی خراب بود و سعی می کردم اونو دلداری بدم. امروز می خوام برم بهش بگم که زن جوون تازه شوهر کرده نباید یک سال در عزاداری مادرش سیاه بپوشه. نمی دونم حرف خوبیه یا نه و نمیدونم بهش می گم یا نه.
۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه
۱۳۸۹ اسفند ۱۶, دوشنبه
داره انگار بهار میاد اما من صدایی نمیشنوم. شاید کر شدم. شاید دارم به قول آل احمد "غرب زده " می شم. تلاش می کنم که حس سال نو رو توی خودم پیدا کنم.
کلا هر دو بهتریم. اون داره عادت می کنه, من هم دارم روزمره می شم. خبر تازه همینه فقط. شاید باید نشانی از این روزها بگذارم که بعدا بشه پیداشون کرد. امروز با دوستهای ایرانی توی "وی های" ناهار خوردیم. شنبه با دوستهای جدیدمون رفته بودیم "بالارات".
کلا هر دو بهتریم. اون داره عادت می کنه, من هم دارم روزمره می شم. خبر تازه همینه فقط. شاید باید نشانی از این روزها بگذارم که بعدا بشه پیداشون کرد. امروز با دوستهای ایرانی توی "وی های" ناهار خوردیم. شنبه با دوستهای جدیدمون رفته بودیم "بالارات".
۱۳۸۹ بهمن ۲۴, یکشنبه
۱۳۸۹ بهمن ۸, جمعه
هیچ چی سرحالم نمی کنه. نمیدونم چمه. حتی نمیدونم اگه کار پیدا کنه خوب می شم یا نه. شاید اونقدر انتظار می کشم که اتفاق موضوع برام هیجانشو از دست می ده.
امروز رفتم از کتابخونه دانشگاه فیلم گرفتم. برای خودم قهوه و شیرینی دانمارکی خوردم. عصری هم با دخترا رفتیم بستنی خوردیم و چرت و پرت گفتیم. الان هم برگشتم دانشگاه که مثلا به کارام برسم. اون رفته "فر شیر".
امروز رفتم از کتابخونه دانشگاه فیلم گرفتم. برای خودم قهوه و شیرینی دانمارکی خوردم. عصری هم با دخترا رفتیم بستنی خوردیم و چرت و پرت گفتیم. الان هم برگشتم دانشگاه که مثلا به کارام برسم. اون رفته "فر شیر".
۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه
۱۳۸۹ بهمن ۳, یکشنبه
نباید ناامید بود
غروب یکشنبه هست و رفته سر کار به قول خودش. یخچالمون پره و توی حساب هم ای بدک نیست. این روزا کار خاصی نمیکنیم. روزا می رم دانشگاه اون هم دنبال کار می گرده. چهارشنبه با بچه ها رفتیم night market. جمعه عصر هم پیتزا خریدیم رفتیم خونه"ح".
۱۳۸۹ دی ۲۸, سهشنبه
۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه
۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه
۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه
۱۳۸۹ دی ۱۴, سهشنبه
مهمان
فردا می رسه. قراره که برم ایستگاه "ساترن کراس" دنبالش یا دنبالشون. هنوز نمی دونم. از مهمان فراری نیستم اما اوضاع مثل روزایی هست که ناهار کوکوی سیب زمینی داشتیم و مامان هر لقمه رو به زور فرو می داد. از ویژگیهای مهاجرت اینه که هر کسی که ممکنه در حالت عادی 10 سال یک بار هم توی شهر خودت نبینی بدترین زمان ممکنه میاد پیشت
۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)

